خرید بک لینک

درباره سایت

یه پسر

امکانات وب

هر روز سعی می کنم زودتر برگردم بیام خونه و دیگه به مانیتور و... نگاه نکنم ولی انگار نشدنی شده و زودتر از 8 شب خونه نیستم.امشب در راه برگشت ناگهان با یک چهره آشنا مواجه شدم، اول راهمو گرفتم رفتم ولی دوباره سرمو آوردم بالا و دیدم بلهههههه مهران خودمونه. خیلی حس خوبی بود بعد از حدود شش ماه همدیگه رو دیدیم.خیلی جالب تر این که یک هفته، ده روز پیش به شدت به یادش بودم و خواستم باهاش تماس بگیرم ولی غرورر و خودخواهی جلومو گرفت و با خودم گفتم ولش کن بذار یک بارم اون تماس بگیره و این کارو نکردم تا این که یک باره امشب دیدمش... قشنگی و جالبیش اینه بود که اخیراً خیلی دارم به این فکر می کنم که آدمایی که بهشون فکر می کنم و برام اهمییت دارن یک دفعه این شکلی پیداشون می شه و می بینمشون!صد درصد بارها و بارها از این دوست عزیز اینجا نوشتم، فکر می کنم قدیمی ترین و ماندگارترین دوستم هست که از دوران راهنمایی همدیگه رو می شناسیم تا به امروز... تنها رفیقی که جیک و پوک همه زندگی منو از گذشته می دونه و فقط کافیه تا خبط و خطایی ازم سر بزنه تا پاره پارم ام کنه....خلاصه کمی صحبت کردیم و درد و دل و این که مشکلات ریادی داشته و پشیمون شدم از این که باهاش تماس نگرفتم، واقعیتش این دیگه توقع زیادیه از افراد توی این دور و زمونه با این همه مشکلات و گرفتاری که منتظر تماس ازشون باشی و به نظرم هر وقت یاد طرف افتادیم و باحاش حال کردیم، دلی باید باهاش تماس بگیریم... امیدوارم هر جا هست خو و خوش و سلامت باشه، معلوم نیست دیگه کی همدیگه رو ببینیم...البته اینم یادم رفت بگم تنها دوست عزیزیه که تولد منو یادشه و تقریباً در 90% شرایط شرمنده ام می کنه و هدیه میده...

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: سه شنبه 3 آبان 1401 ساعت: 17:31

قرار بود از جمعه تا دوشنبه شمال باشیم ولی به خاطر اشتباه مسئول هماهنگی اسمم رد نشده بود و شمال رفتنمون کنسل شد و وقتیم پرسیدم چرا همچین اتفاقی افتاده رئیسشون خانم.س گفت تا حالا سابقه نداشته و خودش رفته کربلا و یکشنبه بیا ببینیم چه اتفاقی افتاده و باید چیکار کنیم... خلاصه بعد این همه برنامه ریزی حال هممون رو گرفت... همینطوری مشعول فحش دادن بودم که به استاد راهنمام پی ام دادم چی شد بالاخره ظرفیت خالی نشد؟ تا این که بلافاصله بهم گفت تماس بگیرم و تا تماس گرفتم گفت امروز صبح دنبال شماره ات بودم و حتماً یکشنبه صبح اول وقت برم کد دفاع بگیرم برای 30ام چون ظرفیت باز شده. منو بگی از خوشحالی بال در آوردم. بعد از 5 ماه انتظار یک دفعه و بعد از این اتفاق ناراحت کننده همچین خبر خوبی بهم رسید و دیگه از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم...پیش معین بودم اون لحظه، بهم گفت شک نکن یک خیری بوده شمالتون به این شکل کنسل شده و یک دفعه بلافاصله این درست شد، من بعد از این اتفاق و حرف واقعاً ایمان آوردم به این اتفاق و این که واقعاً باید قربون حکمت خدا رفت. هیچ چیزی تو این دنیا بی حساب کتاب و بی حکمت نیست. اگر ما شمال بودیم دیگه فرصت انجام کارهای اداری و آماده کردن مقدمات دفاعم نبود و می رفت برای یک ترم بعد و داستان های خودش.. خلاصه که خدایا شکرت واقعاً بالاخره بعد از این همه انتظار کارم درست شد.حدود 10-11 سال پیش که دفتر فنی کار می کردم یکی از کارام ادیت پایان نامه بود، سال 89 یادمه ساعتی 10تومن بود و سال 90 شد ساعتی 15ت، اون موقع واقعاً پول بود! حقوقم روزی 10ت بود، یادش بخیر ادیت پایان نامه عالم و آدم رو انجام می دادم و کار پایان نامه خیلی هارو انجام می دادم بدون این که ازش سر رشته ای داشته باشم و برای خود

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: سه شنبه 3 آبان 1401 ساعت: 17:31

- نمی دونم چرا مینویسم و حتی نمیدونم چی بنویسم، بهتره چیزی نگم...- فقط خیلی کوتاه بگم بالاخره ساعت 8صبح 30شهریور 1401 یه روز ماندگار و خاطره انگیز شد برای من و تونستم با نمره کامل 17.99 از پایان نامه ام دفاع کنم.چه روزهای سخت و پر استرسی بود؛ شب قبلش فقط یک ساعت خواب به چشمم اومد.زمانی که استاد راهنما و داورها ایستاده بوند و نمره ام رو اعلام کردند و تشویقم کردند رو میشه جزو بهترین لحظات زندگیم توصیف کرد، انقدر خوشحال و سبک بال شده بودم که احساس آزادترین و رهاترین آدم دنیا بهم دست داده بود.خدای عزیزم شکرت بابت همه کمک ها و نظری که همیشه و علی الخصوص توی این دو سال بهم داشتی...

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: سه شنبه 3 آبان 1401 ساعت: 17:31

صفحه بندی