هر روز سعی می کنم زودتر برگردم بیام خونه و دیگه به مانیتور و... نگاه نکنم ولی انگار نشدنی شده و زودتر از 8 شب خونه نیستم.امشب در راه برگشت ناگهان با یک چهره آشنا مواجه شدم، اول راهمو گرفتم رفتم ولی دوباره سرمو آوردم بالا و دیدم بلهههههه مهران خودمونه. خیلی حس خوبی بود بعد از حدود شش ماه همدیگه رو دیدیم.خیلی جالب تر این که یک هفته، ده روز پیش به شدت به یادش بودم و خواستم باهاش تماس بگیرم ولی غرورر و خودخواهی جلومو گرفت و با خودم گفتم ولش کن بذار یک بارم اون تماس بگیره و این کارو نکردم تا این که یک باره امشب دیدمش... قشنگی و جالبیش اینه بود که اخیراً خیلی دارم به این فکر می کنم که آدمایی که بهشون فکر می کنم و برام اهمییت دارن یک دفعه این شکلی پیداشون می شه و می بینمشون!صد درصد بارها و بارها از این دوست عزیز اینجا نوشتم، فکر می کنم قدیمی ترین و ماندگارترین دوستم هست که از دوران راهنمایی همدیگه رو می شناسیم تا به امروز... تنها رفیقی که جیک و پوک همه زندگی منو از گذشته می دونه و فقط کافیه تا خبط و خطایی ازم سر بزنه تا پاره پارم ام کنه....خلاصه کمی صحبت کردیم و درد و دل و این که مشکلات ریادی داشته و پشیمون شدم از این که باهاش تماس نگرفتم، واقعیتش این دیگه توقع زیادیه از افراد توی این دور و زمونه با این همه مشکلات و گرفتاری که منتظر تماس ازشون باشی و به نظرم هر وقت یاد طرف افتادیم و باحاش حال کردیم، دلی باید باهاش تماس بگیریم... امیدوارم هر جا هست خو و خوش و سلامت باشه، معلوم نیست دیگه کی همدیگه رو ببینیم...البته اینم یادم رفت بگم تنها دوست عزیزیه که تولد منو یادشه و تقریباً در 90% شرایط شرمنده ام می کنه و هدیه میده...
برچسب:
نویسنده: پارسا قربانی
تاريخ: سه
شنبه
3 آبان
1401 ساعت: 17:31